سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

برای بار دوم؛ "راز سر به مُهر" فیلتر شد

برای بار دوم وبلاگم در ایران فیلتر شد. در خانه سوم؛ چشم به راهم

یک باور؛ تلخ و شیرین

یازده سال پس از وقوع قتل های زنجیره ای، تلخی بی مثال این پرونده و بدتر از آن بی سرانجامی محاکمه عاملان و آمران، شاید بیارزد به این که خیلی از ماها "باور" کردیم که "به راحتی می شود از خیلی خبرها، بی خبرمان نگه دارند". یادم هست آن موقع مشاور امنیتی خاتمی گفته بود که یک ساعت و نیم طول کشید تا مسوولان صدا و سیما را راضی کنیم اطلاعیه وزارت اطلاعات را بخوانند! ... با لطف الله میثمی خیلی موافقم که گفته بود اطلاعیه وزارت اطلاعات دولت خاتمی، یازده سال قبل، در افشای دخالت ماموران این وزارتخانه در قتل های زنجیره ای کاری بزرگتر از ملی کردن صنعت نفت توسط دولت مصدق بود؛ که اگر در دومی نفت ملی شد، در اولی این "اطلاعات" بود که ملی شد

کردان و کنایه

خدا کردان را بیامرزد ... اگر احمدی نژاد نخواسته بود وزیرش کند، اگر خودش نخواسته بود وزیر شود، اگر گرفتار "دکترا"یش نشده بود؛ باز هم قرار نبود که نمیرد ولی حتما تابوتش را این همه با "حرف و حدیث و کنایه" تشییع نمی کردند ... گاهی سکوت بهترین بدرقه مسافر است

"همشهری" قبل از "مترو"


روزنامه همشهری را "ظاهرا" به دلیل چاپ عکسی از معبد بهاییان در هندوستان، توقیف کردند (+). به این ترتیب "همشهری" را قبل از "مترو" از قالیباف گرفتند و کلی آدم را از وجود چنین معبدی در هندوستان مطلع فرمودند!

مرتبط (+)

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

درود بر "آدم" اروپایی!

تنش "سیاسی" بین دو کشور مهم اسلامی، یعنی مصر و الجزایر، سر بازی فوتبال و راهیابی یکی به جام جهانی فوتبال و حذف آن دیگری، آن قدر غم انگیز نیست که وحدت روزافزون اروپا را، ما هم به شادمانی ننشینیم. اروپایی ها حالا برای کل اتحادیه شان کسی را هم شأن رییس جمهور برگزیده اند. به همان اندازه که مصری ها، با آن سابقه در تمدن و اثرگذاری بر جوامع عرب، و الجزایری ها، با آن تاریخ پرخون و درد در راه استقلال و آزادی، به جان هم افتاده اند سر توپ و آبروی هر چه آدم و مسلمان و عرب است را برده اند، اروپایی ها، با آن سابقه مشعشع در دو جنگ جهانی، با این کارشان ثابت کردند که هنوز برای "انسان" جای امیدواری هست، ثابت کردند که "انسان" ها می توانند با همه اختلافاتشان، راهی به سوی "یکی"شدن باز کنند و سوار اسب آرزوها، تا افق بتازند! سرشان سلامت که انسان را در جنگ با شیطان، که نانش را در تنور اختلاف ابنای بشر می پزد، رو سفید می کنند!

تا می توانید جمع کنید؛ حواستان را

هر جا سخن از "ابراهیم جمیلی"، رییس اتاق بازرگانی زنجان و عضو اتاق ایران، است، خیلی چیزها می درخشند. اگر به این نام، "فرهاد شایگان" را اضافه کنید و نام قلبمه سلمبه و مضحکی مثل "شرکت تعاونی مادر تخصصی صنایع دستی استان زنجان" و "اولین همایش دست ها و نقش ها" که در آن جمیلی و شایگان کنار هم نشسته اند، حواستان را جمع و سپس ضرب در هزار، و چه بسا بیشتر، بفرمایید! ... یعنی می شود عملکرد جمیلی را در توسعه معادن روی و سیمان خمسه و عملکرد شایگان را در سازمان همیاری شهرداری های زنجان فراموش کرد؟

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

ناخوانده

مهمان ناخوانده ای در خانه ما، مرا ناگزیر می کند چند روزی خانه ام را در دنیای مجازی، آن چنان که رسمش بود، "نو" نکنم! اسم این مهمان ناخوانده "آبله مرغان" است و میزبان اصلی زری! دو هفته پیش مهشاد میزبان بود!

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

زلزله ناز

عشق است زلزله های بندرعباس (+)؛ توی خود شهر خبردار می شوند، بیست کیلومتر آن طرف تر آب از آب تکان نمی خورد! زلزله به این نازی سراغ دارید؟! تا همین لحظه حتی کانون زلزله هم کشف نشده! ... دو ساعت پیش توی شهر زلزله شد؛ ما در بیست کیلومتری شهر هنوز نلرزیده ایم! ... عجب!
*
لینک مرتبط اول (+)
لینک مرتبط دوم (+)

توضیح و "تأکید"

اتفاق جالبی افتاده؛ یکی از کاربران محترم سایت بالاترین به یکی از پست های من که سه سال پیش با عنوان "فحاشی پان ترکیست ها در خدمت هویت طلبی" در وبلاگ قبلی ام، که ماه قبل فیلتر شد، نوشته بودم لینک داده. آن نوشته، با تکیه بر تجربه شخصی خودم، اشاره به این موضوع دارد که جریانی با اسم رمز "هویت طلبی" و با هدف "تجزیه طلبی"، در برابر منتقدان افکار و آرای خود دستی بلند در فحاشی و هتاکی دارند! این لینک در بالاترین هم با استقبال گسترده کاربران این سایت اشتراکی مواجه و هم به یکی از پر بحث ترین لینک های روز، با بیش از 150 نظر، تبدیل شد. روی خود وبلاگ قبلی هم نزدیک به 15 کامنت دریافت کرده ام. مهرانِ مهربان هم یک پست مستقلی نوشته در این باره. به نظرم می رسد یادآوری و توضیحاتی جدید ضروری باشد:
اول: من خودم آذری ام و اگر به سه سال قبل برگردم من همان نوشته را باز هم خواهم نوشت!
دوم: اصلا کسی می تواند در برابر آموزش یک زبان زنده موضع گیری کند؟ اصلا با عقل جور در می آید؟ بر این اساس این اتهام را علیه خود و تعداد بسیاری از همفکرانم رد می کنم. در عین حال باید حساب علاقمندان به ادبیات و فرهنگ آذربایجان را از جریانی که موج سواری می کند تا باکو نشینان فساد زده را خرسند کند، جدا کرد.همزمان، مدافعان سینه چاک ادبیات ترکی را به تحمل در جریان بررسی ریشه این زبان در آذربایجان دعوت می کنم.
سوم: معتقدم جریان تجزیه طلب زیر لوای احیای زبان و ادبیات قومی، به کار دیگری مشغول است و همین "نفاق" شان آزار دهنده تر از هر چیزی است. نمی دانم چند نفرتان با کسانی از این افراد مواجه بوده اید که وقتی پای بحث علمی و تاریخی از چگونگی ورود زبان "ترکی" به آذربایجان پیش می آید، رگ گردن شان کلفت و صورتشان سرخ می شود و دوست دارند یک مشت بزنند توی دهانتان؛ من اما بوده ام! در حالی با همه مستندات ارائه شده از اتهام "پان ترکیسم" و "تاریخ سازی" تبری می جویند و متهم کنندگان را دروغگو می شمارند که به راحتی هر منتقدی را خائن و شوونیست می نامند!
چهارم: برایتان جالب نیست که مدافعان این جریان در حالی از اتهام تجزیه طلبی در ملا عام فراری اند که درخلوت خود پرچم جمهوری آذربایجان را بالای سر می برند؟ به تصویر پروفایل برخی از این آقایان در فیس بوک مراجعه کنید. به عکس های گرفته شده از غائله کاریکاتور روزنامه ایران در سه سال و نیم قبل در برخی شهرهای آذربایجان مراجعه کنید. به استفاده از حروف لاتین در مکاتبات این جریان مراجعه کنید. به استفاده از لفظ "آذربایجان جنوبی" در نوشته هایشان مراجعه کنید.
پنجم: نظام در توجه عالمانه به امور قومیت ها کوتاهی و آن را تبدیل به یک مساله امنیتی کرده؛ این یک واقعیت تلخ است که البته حالا به کار خود تجزیه طلبان برای سربازگیری آمده. اشتباه نظام در این عرصه البته مجوزی نمی شود که هرکسی بخواهد پاره ای از تن "ایران" بکند و با خود ببرد
ششم: از استراتژی "ختنه" چه می دانید؛ "... پان‌تركیست‌ها باید بسیار محتاط عمل كنند، تا دشمنی این كشورها و نیز جهان عرب را برنیانگیزند. بدرالدین یك شیوه تدریجی را براساس آن‌چه كه او "اصل ختنه" می‌خواند توصیه كرده و كاربرد آن را مدنظر قرار می‌دهد. به نظر او در دوران قبل از ختنه، كودك را با اسباب‌بازی و شكلات و شیرینی سرگرم می‌كنند تا موعد مقرر فرا رسد و ضربه ناگهانی در اوج بی‌خبری كودك وارد شود. در این لحظه اجتناب‌ناپذیر، گریه كردن و مقاومت بیهوده است چون در واقع كار از كار گذشته است ... " (+)

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

راهی که پاک نبود

صفار هرندی، وزیر سابق ارشاد دولت احمدی نژاد، اخیرا در چند سخنرانی خود و در تایید صحت انتخابات، اعلام کرده که حاضر است هزینه سفر میرحسین را به جنوب استان كرمان تقبل کند تا موسوی به عمق محبوبیت احمدی نژاد پی ببرد (+). او پیش تردر دانشگاه تهران خطاب به دانشجویان معترض گفته بود که "زمینه سفر کسانی را که علاقه مند هستند فراهم می کنیم که به کرمان بروید و جنوب کرمان را ببینید و فاصله عمل دولت نهم با دولت های قبلی را بفهمید. در جنوب کرمان شهرستان هایی بود که راه هایش آسفالت نداشت و دولت نهم خیابان هایش را آسفالت کرد. در آن شهرها 90 درصد به احمدی نژاد رای دادند". وی در عین حال دیروز در اصفهان اذعان کرده که : "قبول داریم كه رای تهران با موسوی بود، این حقیقت از در و دیوار این شهر مشهود بود".
*
اگر قریب به اتفاق روستاییان و حتی شهرنشینان در شهرستان های کوچک به زعم صفار هرندی به دلایلی از جمله آسفالت شدن خیابان هایشان، و به یک معنا حل مشکلات در محل زندگی شان، دل و رأی به احمدی نژاد داده بودند، چه نیازی بود به استراتژی تخریب رفسنجانی در مناظره ها و رایج کردن بداخلاقی های سیاسی؟ وقتی می گویم "استراتژی تخریب رفسنجانی" همزمان شما را ارجاع می دهم به لفظ "مناظره تاریخی" که در فیلم دوم تبلیغاتی احمدی نژاد به کرّات از آن استفاده شد که نشان می داد مناظره "موسوی - احمدی نژاد" از آسفالت همه روستاهای همه ایران لذیذتر بود! ضرغامی در صدا و سیما از این لذت به خوبی پاسداری کرد و رفسنجانی از دفاع محروم شد تا انتخابات برگزار شود! در می گذریم از استفاده بی محابا از بیت المال به سود خود، پرواز از تبریز تا ارومیه با هواپیما، به خدمت گرفتن روزنامه دولتی ایران و خبرگزاری رسمی کشور، سرازیر کردن سود سهام عدالت در ماه های منتهی به انتخابات به جیب روستاییان و گلریزان کمیته امداد به سود رییس جمهور و آمارهایی که لبریز بود از اما و اگر و شاید! همه این ها یک معنی بیشتر ندارد؛ خود احمدی نژاد هم باور نداشت راهی پاک برای تکرار ریاست جمهوری اش وجود دارد! من اصلا نمی خواهم بگویم سفرهای استانی در رای احمدی نژاد اثر نداشت؛ ولی می خواهم برای یک بار هم شده صفار هرندی اعتراف کند که اگر احمدی نژاد سر جنازه حیثیت هاشمی رفسنجانی سفره پهن نکرده بود، شاید حالا کسی دیگر رییس جمهور بود!
*
آقای صفار! حالا رییس جمهور محبوب شما در پایتخت حکومتش محبوب نیست؛ این اعتراف خود شماست. هر روز از میان انبوهی از کسانی می گذرد که بر او خشمگین اند، یا لااقل به او رای نداده اند؛ حالا شما آیا حاضرید بخشی از هزینه آقای احمدی نژاد را برای ادامه ریاست جمهوری به پایتختی روستاهای جنوب کرمان تقبل کنید؛ جایی که خیلی خیلی محبوب است؟!

والی جدید

همکاری در شکل گیری بسیج و سپاه هرمزگان، همکاری موثر در راه اندازی و شکل دهی واحد اطلاعات سپاه پاسداران هرمزگان، عضو شورای فرماندهی سپاه بندرلنگه، عضو شورای فرماندهی سپاه و مسوول واحد اطلاعات استان هرمزگان، سرپرستی سپاه شهر میناب ...؛ این ها سوابق استاندار جدید هرمزگان، هاشمی تختی، است که چهارشنبه گذشته معاونت سیاسی و سرپرستی استانداری بوشهر را گذاشت و به بندرعباس آمد. استاندار اول احمدی نژاد در هرمزگان، شیخ الاسلامی، حالا وزیر کار است و استاندار دومش، صاحب محمدی، حالا مدیرعامل راه آهن. هاشمی تختی دومین استاندار بومی هرمزگان بعد از انقلاب است؛ غلامعباس زائری، نخستین بود. خواب نمایندگی زائری در مجلس هشتم تعبیر نشد ولی این باعث نشده که جلسات "راست" را بی سخنران رها کند! پسرش همان حجت الاسلام محمدرضا زائری معروف است که کوتاه مدتی سردبیر همشهری بود و بعد عازم لبنان شد و پیشترش مدیرمسوول نشریه "خانه" بود که لغو مجوز شد ... این جا هم احتمالا مثل "همه جای ایران"، همه برای استاندار و مدیر "بومی" کف ویژه می زنند؛ همین حالایش هم دارند می زنند! ... مبارک باشد

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

اخلاق برای برنده شدن

ترسای عزیز با اشاره به این نوشته خانم توحیدلو و همچنین این نوشته من، مطلبی را در وبلاگ خود منشر کرده زیر عنوان: "کاپ اخلاق". درباره "اخلاق" در جنبش سبز در روزهای اخیر مطالب ارزشمند و قابل توجهی منتشر شده و شاید بتوان بی دغدغه، نقد ترسا را نقدی کلی تر از نقد نوشته های خانم توحیدلو و من دانست. قلم توانای ترسا می ارزد که من نوشته اش را عینا تکرار کنم و در پی، پاسخم را عرضه.
***
ترسا نوشته:
"پیگیر پر و پا قرص فوتبال نیستم و کم پیش می‌آید یک مسابقه میخکوبم کند جلوی تلوزیون. تا امروز هم پایم را توی هیچ استادیومی نگذاشته‌ام. ولی یک چیز را خوب می‌دانم. با گذر زمان٬ در ذهن من و هزاران نفر مثل من که ریز و درشت فوتبال ذهنمان را اشغال نکرده است٬ اگر هم خاطره‌ای باقی بماند همانا خاطره‌ی بردن‌ها ست. حواشی مسابقات٬ انتقال بازیکن از این تیم به آن یکی٬ ناداوری٬ پنالتی دقیقه‌ی نود٬ فوتبال ناجوانمردانه٬ و فردوسی‌پور نیمه‌عمری دارند به طول همان یک فصل فوتبالی و بعد از خاطرمان می‌رود. من یادم نمانده است و راستش اصلن برایم مهم هم نیست پارسال کاپ اخلاق را به کدام تیم داده‌اند. شمایی که خیلی فوتبالی بوده‌اید یادتان می‌آید؟ اصلن شمایی که خیلی فوتبالی بوده‌اید یادتان می‌آید هیچ‌وقت کاپ اخلاق را همان تیمی بالای سر برده باشد که کاپ قهرمانی را بالای سر برده است؟ انگار کاپ اخلاق را به تیمی می‌دهند که قرار است دل طرفدارانش از باخت خیلی هم نشکند. تازه هیچ‌وقت توی مسابقات بزرگی مثل جام‌جهانی کاپ اخلاق را به تیمی که در مقدماتی حذف شده باشد -هرچه هم که مراعات اصول فوتبال جوانمردانه را کرده باشد- نمی‌دهند. آخر آن‌ها که در مقدماتی حذف می‌شوند در خاطر هیچ‌کس جز طرفداران دو‌آتشه‌ی خودشان نمی‌مانند.
در روزگاری که
عده‌ای از خودمان افتاده‌اند به جان عده‌ای دیگر از خودمان و به عادت مالوفی که خاتمی‌ها‌ نهالش را در ادبیات سیاسی اصلاح‌طلبان آبیاری کرده‌اند٬ طرف مقابل را به تهمت تندروی می‌نوازند؛ در روزگاری که مهمترین حرکت رهبری اسمی اعتراضات تبری جستن از ساختارشکنی ست؛ در روزگاری که بناست به گرفتن کاپ اخلاق و مروت دلخوش کنیم٬ رقیب دارد برنامه‌ی ۱۵-۱۰ ساله می‌چیند برای خودش. دیروز گل دادگاه‌ها و حکم‌هایش را وارد دروازه کرد و امروز گل پلیس اینترنتی زد به‌مان و بعدترش گل متروی تهران و فردا گل حذف یارانه‌ها و پس‌فردا گل انتخابات شورای شهر و خبرگان و راستی یعنی باز هم انتخابات آیا؟!!! حالا ما منتظر گرفتن کاپ اخلاقیم؛ اخلاقی که در قاموس مطلق‌اندیش شما معنایی یگانه و منبعث از فطرت پاک خداجو دارد و قاموس ما و هرچه در آن است یا تندروانه است و یا تهی از ارزش‌های سرشار معنوی و هم هدف نشسته است آن‌جا دارد وسیله را توجیه می‌کند. ما اصلن تا بوده است، خودمان و خواسته‌هامان و آرزوهامان و امیدهامان جمله تند بوده‌اند و ضدارزش و شما تا بوده است سنگ محک سنجش صحت و عیار کردارمان بوده‌اید. امروز یکی جلبک سبز و عامل استکبارمان می‌نامد و دیگری افراطی. فردا هم لابد یا به حکم تشکیل ندادن شبکه‌ی اجتماعی متهم خواهیم بود که جنبش را به سرانجام نرسانده‌ایم یا به جرم عضویت در گروهک‌های برانداز تحت عنوان “به اصطلاح شبکه‌ی اجتماعی” در زمره‌ی سر‌به‌دارانیم. آری بانو؛ این ماییم که در هر دو محکمه متهم که نه، محکومیم".
***
من معتقدم: مقایسه کاپ "اخلاق" در فوتبال با "اخلاق" در یک جنبش سیاسی – اجتماعی اصلا مقایسه درستی نیست؛ آن چنان که مقایسه "سقوط" سنگ از پشت بام با "سقوط" یک انسان از بالای کوه، "پرواز" یک قاصدک با "پرواز" یک هواپیما، "خاموشی" شمع با "خاموشی" آتشفشان؛ هیچ گاه شباهت کلمات، و حتی عین هم بودن کلمات، جوازی برای هم شأن بودن آن چه با کمک آن کلمات، به وصفش نشسته ایم، به دست نمی دهد. حتی گیریم این مثال درست باشد؛ نکته فراموش شده "اعتبار" مسابقه است؛ حتی ورزشگاه بروهای حرفه ای هم وقت شان را برای مسابقه های بی داور و ناظر هدر نمی دهند؛ به یاد سپردن برنده کاپ اخلاق که جای خود دارد! فکر می کنید یک جنبش سیاسی و اجتماعی چگونه معتبر می شود؟ با برنده شدن فوری؟
*
جز این است که جنبش سبز بر دروغ و تقلب و سودازدگی طغیان کرد؟ اگر این هیولاها نبودند آیا نیازی به این همه درد و زخم و و زندان و گور بود؟ با رد و سخره اخلاق، می خواهیم جواز دروغ و تقلب و سودازدگی صادر کنیم برای باطل کردن سحر دروغ و تقلب و سودازدگی؟ حاصل را اجازه دهید بی نیازی به چشم بندی پیش بینی کنیم؛ حتی در صورت "برنده شدن" (؟)، فقط یک جابجایی در هرم قدرت و باز یکه تازی بی اخلاقی و باز نارضایتی و جنبش و نهضت و انقلاب در پی هم و باز سرگردانی و حیرانی و درد و زخم و و زندان و گور! اسمش را بگذارند؛ "ایده آلیسم"؛ مگر جایی که نه از گشنگی می میریم و نه از تشنگی هلاکیم و نه برهنه مانده ایم، زار زدن برای "آزادی"، عین "ایده آلیسم" نیست؟ در هیاهوی سیری و سیرابی، آرزو برای انسان شدن و انسان "ماندن"، عین "ایده آلیسم" نیست؟
*
جدال جنبش آزادی خواهی و جریان سرکوب در ایران ما داور و ناظر دارد؛ داور و ناظر، "تاریخ" است که "وجود" دارد و می گوید: "ایرانیان یک صد سال پیش برای "عدالت خانه" کشته ها دادند و هنوز هم نتوانسته اند "جرم سیاسی" را در قانون شان تعریف کنند"!

قورباغه تهران

محمود احمدی نژاد در اواسط دوران مدیریت خود در شهرداری تهران طی نامه ای به سید محمد خاتمی، رییس جمهوری وقت ضمن انتقاد از عملکرد دولت در قبال پایتخت، خواستار آن شده بود که دولت با اصلاح قوانین، اختصاص منابع مالی جدید و افزایش بودجه و واگذاری اختیارات بیشتر، از شهرداری تهران جهت اداره پایتخت حمایت کند، با این حال اظهارات هفته گذشته وی درباره لزوم انتقال مدیریت متروی تهران از شهرداری به دولت در مغایرت کامل با متن این نامه مشروح قرار دارد (+). به این ترتیب احمدی نژاد همچنین به صورت فزاینده ای روحیه متمرکز کردن قدرت در دستان خود را بروز می دهد؛ وقتی شهردار می شود از دولت انتقاد می کند که چرا به شهرداری اختیار نمی دهد و وقتی رییس دولت است، خواهان کاهش اختیارات شهرداری می شود! البته بسیاری ابراز علاقمندی احمدی نژاد را به در اختیار گرفتن مدیریت مترو، فاز جدیدی از یک دعوای سیاسی می دانند و نه دل نگرانی برای حل مشکلات حمل و نقل عمومی در کلانشهر تهران.
قالیباف، شهردار تهران، رقیب سیاسی احمدی نژاد است. محسن هاشمی، مدیر عامل مترو، هم فرزند رقیب سیاسی دیگر احمدی نژاد است. احمدی نژاد در صورت تغییر ندادن قانون اساسی در چهار سال آینده، بار دیگر نخواهد توانست نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود ولی این با توجه به علاقمندی احمدی نژاد به حفط و تمرکز قدرت، به معنای آن نیست که وی در آستین خود "جمال مبارک" (*) دیگری را پرورش نمی دهد! یکی از لوازم موفقیت در به کرسی نشاندن "جمال مبارک ایرانی"، مخدوش کردن چهره همه رقبای بالفعل و بالقوه است؛ از همین حالا تا چهار سال بعد. احمدی نژاد نشان داده که حاضر است برای بر باد دادن حیثیت رقبای سیاسی خود، به هر کاری دست بزند؛ کسی از او به رخ کشیدن پرونده مجعول "همسر" رقیب را هرگز فراموش خواهد کرد؟
او می داند که بزرگترین گرفتاری اش مردمان "پایتخت"اند؛ همان جایی که سه میلیون نفرشان در اعتراض به انتخاب مشکوک او به خیابان ریختند و چشم های حکومتی را که عادت به راهپیمایی "هماهنگ نشده" نداشت، خیره ساختند. تهران همان جایی که رقبای او در آن جا در کسوت شهرداری مجال خودنمایی دارند و در عین حال با همه تلاش هایی که انجام شده، تا استانداردهای یک زندگی شهری فاصله دارد. او تا این گردنه را رد نکند، خیال اش از "جمال مبارک" خودش آسوده نخواهد شد. او می خواهد قورباغه تهران را اول از همه بخورد (**).

*
(*) جمال مبارک؛ فرزند حسنی مبارک رییس جمهوری مصر که گفته می شود زمینه های رییس جمهوری وی بعد از پدر در حال آماده شدن است
(**) "قورباغه ها را اول بخور"؛ نام کتابی است از "برایان تریسی". مبین این موضوع که "برای شروع کارهایت، همیشه از سخت ترین قسمت شروع کن" یا این که "اگر اولین كارى كه باید هر روز صبح انجام بدهى، این باشد كه قورباغه ی زنده‏اى را قورت بدهى، در بقیه ی روز خیالت راحت است كه سخت‏ترین كار خود را انجام داده‏اى"!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

گردوهای یادگاری

درست چهارده سال قبل، بیست و سه ساله بود که برای همیشه رفت. آن اواخر خیلی با هم صمیمی شده بودیم؛ کلی با هم موتور سواری می رفتیم و راجع به خیلی چیزها حرف می زدیم. اصلا از بیماری اش اما چیزی به من نگفته بود. یک ماهی بی خبرش بودم تا وقتی که گفتند حالش خوب نیست. رفتم به دیدنش. خیلی لاغر شده بود. بعد برای شیمی درمانی رفت و موهای حالت دار سرش ریخت؛ حالا فقط اتاق اش محل دیدارمان بود ... آخرین باری که دیدمش، برای بدرقه تا دم در خانه شان آمد. گفت "دستت را بازکن" و بعد چند گردو گذاشت کف دستم. آخرین باری هم که زنگ زد، خواست برایش مداد اتد بیک بخرم؛ مدادی که خریدم ولی نرسید که با آن بنویسد ... وقتی علیرضا هراسان در را باز کرد و گفت: "فوت کرد" سرم همان طور خم شد روی میزی که پشتش نشسته بودم ... بار اول که سر مزارش رسیدم؛ زانوهایم سست شد و افتادم روی خاک ... من آن گردوهایی که "موسی" به من داد، هنوز دارم

سلاح بی رقیب جنبش سبز

جنبش سبز در برابر جریان سرکوب چه سلاحی دارد؟ ارتش و سپاه و پلیس دارد؟ باتوم دارد؟ گاز اشک آور و اسپری فلفل دارد؟ گلوله دارد؟ اوین و کهریزک دارد؟ برای راهپمایی اضافه حقوق می گیرد؟ صدا و سیما دارد؟ خطیب جمعه و جماعت دارد؟ حال بیت المال را می برد؟ همین رسانه های نیم بندش را با اشاره ابرو از کار نمی اندازند؛ اس ام اس ها را، شبکه های ماهواره ای را، روزنامه ها و سایت ها و وبلاگ ها را؟ ... جنبش سبز خیلی چیزها ندارد ولی چیزی دارد که هیچ کس جز خودش نمی تواند آن را از او دریغ کند؛ آن "اخلاق" است و این تنها سلاح می ارزد به همه آن چه نداریم؛ چون جریان سرکوب با هیچ کدام از ان چیزهایی که دارد و ما نداریم، "الف" اخلاق را هم نمی تواند بخرد؛ چون پایه و اساس کارش این نیست که اگر بود اصلا جنبش سبزی نبود! تازه هر کسی بویی از اخلاق برده باشد پادگان آن ها را ترک می کند، ترک هم نکند دل و دستش می لرزد برای همراهی ارتش سرکوب. این برگ برنده خود را برای عطش هیجان های زود گذر از کف ندهیم؛ لطفا.